تبليغاتX
ترنم بهار

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387

راز نوروز

ن: نیت پاک

و: وجدان آسوده

ر: وجود خیر

ز: زبان خوش

بهاردردرون توست.....

آنچه که نوروز را می سازد وسال نو برپایه واصول آن بنا می شود .

ای دوست

درطی بهار....

درجایی میان نرمی نگاهی مهر آمیزودلی ....

لرزان ازشوردیدار

تو زندگی هستی

وهرلحظه حضورت

کسی را به ساحت عشق مشتاق می کند...

به گذشته بنگر

درحال جاری شو

وآینده را هدایت کن

بگذارعشق الهی

روزهای هستی تو را

چو پیچک واقاقی

درآغوش بگیرد

سلامی بجوی

لبریزشو ازبذل مهر

تادراین راه با...

دوستی ابریشمی همسفرشوی.(شعر آناهیتا مافی)

باردیگر بهارآمد تا طبیعت عشوه گری آغازنماید وطنازی چشم ها را به میهمانی زیبایی ها ببرد.

دوستان عزیزم امیدوارم که باغچه زندگیان درسال نو هرروزجوانه های تازه از مهروامید را

انتظاربکشد.

 

نوشته شده توسط رضا در 10:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387

بهاررا به خاطر نگاهت دوست دارم !

پشت  نسيم بهار پنهان مي  شوي  وآهسته  وبي  صدا  از بالاي درختان  كاج  وسپيدار وكنار

 

پنجره اتاق من ميگذري وفكر مي كني من نمي دانم كه طراوت هر نسيم  بهاري به خاطر لطافت

 

حضورتودروراي آن است !؟ كنار بنفشه وسنبل قايم مي شوي ولابه لاي گلها وشكوفه ها بهاري

 

خودت را مخفي مي كني وفكر مي كني من متوجه نمي شوم كه زيباي وجذابيت همه گلها وشكوفه

 

هاي عالم ،فقط وفقط به دليل حضورنگاه جذاب تو دردل گلبرگ ها وشكوفه ها ست؟

 

فكرمي كني من رد پاي تو را نمي شناسم ونمي دانم كه اين تويي كه درآغاز همه بهارها

 

درگوشم نجوا مي كني كه صدايت بزنم ونوشيدن ودگرگوني قلبم را ازتو طلب كنم تاتوبراي

 

تازگي وبهاري شدن بهانه ام شوي ؟ بهارت را دوست دارم ، نه بخاطر نسيم هاي پرطراوتش

 

وگلها وشگوفه ها ي زيبا ودلربا ونه بخاطرهمه تازگي كه به همراه دارد.بهاررا دوست دارم چون

 

مي دانم كه اين تويي كه درپشت همه زيبايي هايش پنهان شده اي  بي آنكه بدانم با نگاه

 

هميشه بهارت مواظب من هستي بهاررا بخاطر نگاهت دوست دارم .

 

165

نوشته شده توسط رضا در 20:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

کلبه تنهایی

كلبه تنهايم زير بهمني سنگين آتش گرفته

 

شعله هاي سوزانش مرادرخودذوب مي كند

 

كلبه تنهايم آه زنان دودمي كند ودرتيرگي خود فرومي ريزد

 

وديگربا اشك چشمان من هم اين تيرگي شسته نمي شود

hggj

نوشته شده توسط رضا در 12:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم شهریور 1386

ثانیه های مچاله شده

زيباي گل سرخ

بوي خوش بابونه هاي وحشي

احساس لطيف ماهي هاي قرمز درآب

همه ثانيه هاي مچاله شده اي بودند كه چون سرابي زيبا

براين خودنمايي كردند

465

نوشته شده توسط رضا در 20:10 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم شهریور 1386

من متولد بهارم

وقتی دارو ندار خودم را مرور می کنم

جز سایه های سیاه بالا سرم هیچ نمی بینم

من متولد بهار م

ولی همیشه گل سرخم در خواب زمستانی به سر می برد

من متولد بهار م

ولی هیچ وقت گل سرخم باران بهاررا حس نکرد

من متولد بهارم

ولی هیچ وقت گل سرخم از چشمه سار بهار آب نخورد

من متولد بهار م

ولی گل سرخم در انتظار بهار خشکید

323

 

 

نوشته شده توسط رضا در 19:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم اردیبهشت 1386

ومن بي او

ومن بي او درِويلانه ي دلم

 

مروارديد صدف قلبم برايم كابوسي بيش نيست

 

ومن بي او ويلانه ي دل را هم نمي خواهم

 

وجزاو اين دنياي رنگ رنگ را جدي نمي گيرم

 

ومن بي او سلطان رويا هاي دلم عشق را باور ندارم

 

ومن بي او

 

واژه عين ،شين،قاف، را به تابوت دلم مي سپارم

 

125

 

نوشته شده توسط رضا در 18:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم فروردین 1386

عيدتان مبارک

آن زمان كه چكاوك هاي شاد به پرواز در مي آيندوبلبكان مست با گلهاي سرخ عشق بازي مي

 

كنند و نسيم گلهاي رازقي را به رقص وامي دارد وبوي عطر كيسوان باران فضارا پرمي كند

 

ميتوان دل روبايي قاصدك هاي ترنم بهار حس كرد كه به رهگذر كه مي رسند مژده شوق بهار

 

مي دهند.

در آستانه سال جديد هفت سيني به شما هديه ميکنم: 1سلامتي 2 سعادت 3 سروري 4 سخاوت 5

 

سبزي 6 صفا 7 صميميت هميشه شاد باشيد عيدتان مبارک

 

133

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 19:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم بهمن 1385

السلام علیک یا عبدالله الحسین

زمين نه به رنگ خون ، كه خون است. بارش خون،يا رويش خون ؟ هرچه هست يكپارچه خون است .

 

هر چه درزمين ، از خون آب مي خورد وهرچه برزمين از خون رنگ ميگيرد  خون مي بارد خون

 

ميرويد ، خون  مي وزد خون مي جوشد وانساني بر اين همه خون تنهاست .مردي پرده ي خاك

 

آلود صحرا را شكافت وبر آستانه اش ، درود ومهر رنگ خويش را به كاروانيانش افشاند.درچشمانش

 

مهرباني مي تافت واز لبهاسلام. مي شناسيمش چون باغ انديشه اش به بهار اسلام شكفته ولبانش پيام 

 

گوي قرآن است . اينك عاشوراست ، آخرين فرصت وآخرين تيرتركش روزكه به شب مي رود . آيا

 

شب چشم برهم خواهدگذاشت وتيرآخرين برسنگ پلك خواهد شكست ؟ اين جان روز است بر چله

 

كمان جانگير كه به شب خواهد رفت يا درسينه شبداران خواهد شكست؟ يكي نرمي مي برد وديگري

 

درشتي مي آورد يكي مهرباني مي برد وديگري كينه مي آورد ويكي اسلام مي برد وديگري كفر مي

 

آورد. اكنون آخرين فرصت وآخرين تير، آن امام همام آنچه مي بايد گفت گفت وآنچه نمي بايد

 

شنيد شنيد. دشمن سنك وسنگين ايستاده بود وگويي هيچ نمي شنود نگاه آن امام همام درآرزوي

 

پاسخي برچشمان سنگي دشمن مي دويد اما جز سكوت كينه اي ورزيلانه پاسخي نيافت .

 

لبخند تلخي بر لبان حسين نشست .وشعله ي مهربانيش برتافت وصداي تسلا دهنده اش طنين افكند.

 

دستي برسينه حسين چنگ انداخت .پيوند قلبش گويي گسست وفرو افتادودودآه از اعماق وجودش

 

شعله كشيد ودردانسان بود كه درپلكهايش منفجر شد.

 

بيزاراز چنين ماندني وشوق رفتن بود كه درچشمهايش مي درخشيد ويا دردانسان بود كه نگاهش را

 

به اشك نشانه بود.

حسين با شوق شكسته واشك نشسته پرواز گرفت .

 

اشك دريغي از چشمان آسمان چكيد وآه حسرتي از دل زمين زبانه كشيد.واي بر انسان

 

ستمگرونادان كه خودنمي دانست چه مي كند. آنگاه كه عشق درچشمانش بود كينه دردستهايش

 

وآنگاه كه عشق دردستهايش بود كينه درچشمهايش وآنگاه كه عشق برخاست اشك دريغ ريخته شد.

 

 

يا حسين شهيد

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 20:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آذر 1385

دوستت دارم

تو با مني هر جا برم

 

مهر تو بند جونمه

 

عشقت نمي ره از سرم

 

تُو پوستُ استخونمِه

 

يه دم اگه نبينمت

 

يه دنيا دلتنگت مي شم

 

نگاه درياي تو آبي روي آتيشم

 

واست دلم واست تنم واست تمام زندگيم

 

از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگيم

 

نم نم بارون چشام گواه عشق پاكمه

 

هم نفس قسمت من دوستت دارم يه عالمه

 

قشنگ ترين خاطره هام با تو از تو گفتنه

 

آرامش وجود من صداي تو شنفتنه

 

123

نوشته شده توسط رضا در 10:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آذر 1385

اينجا بهشت توست

اينجا بهشت توست

 

هرگز نميدانستم عشق درقلب ميتواند آرام گيرد

 

لحظه اي كه زمان آن مي رسد

 

وهميشه من بدنبال آن دربين دستانم هستم

 

فقط منتظر موقعيتي كه آغاز شود

 

من هر گز نمي دانستم عشق مي تواند طلوعي در چشمانت باشد.

 

درروزي كه امكان ندارد تو ديده باشي

 

وهميشه در جستجوي بهترين كلمات هستم كه نتوانستم هر گز باز گو كنم

 

زماني كه يك لمس والاتر هر چيز ديگريست

 

شايد كه تو نخواهي دانست كه من چقدر دوستت دارم

 

اما به آن اطمينان دارم

 

اينجا بهشت توست

 

اينجا كتاب زندگي توست

 

جايي كه من وتوبراي هميشه خواهيم بود

 

اينجا بهشت توست

 

جايي كه من وتوبراي هميشه خواهيم بود

 

ودرشبي تاريك به دنبال چراغي روشن خواهي بود

 

وبرو جاي كه عشق بايد برود

 

وتو درصبح بيدار خواهي شد براي روزي جديد

 

وتمام نگراني هايت را دور مي كند

 

اينجا بهشت توست

بهشت

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:31 |  لینک ثابت   • 
 

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان