برای تو که مال منی ..... نفس
این غمزه خدا درعشوه بهار با ناز می آید بخیر

این غمزه خدا با نام این بهار با ناز می اید بخیر

ای آرزوی اولین گام عاشقی

ای چشمه ی بهار

لعلم بده تو آب

چون دخترم بهار با ناز می آید بخیر

شعر رضا افرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 19:18  توسط رضا | 




 

گفتگو با خدا

در روياهايم ديدم  كه با خدا گفتو گو مي كنم.

خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.

خدا خنديد:وقت من بي نهايت است...

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟

 پرسيدم: چه چيز بشر ،شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد:كودكي شان.

اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند.

عجله دارند كه بزرگ شوند.

و بعد دوباره پس از مدتها ،آرزو مي كنند كه كودك باشند.

...اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند.

و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند.

اينكه با اضطراب به آينده مي نگرندو حال را فراموش مي كنند.

و بنا بر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده.

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند،

و به گونه اي مي ميرند كه گويي هر گز زندگي نكرده اند.

دست هاي خدا دستانم را گرفت

براي مدتي سكوت كرديم.

و من دوباره پرسيدم:

"به عنوان يك پدر"

مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

او گفت:

بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،

همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است

كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند،

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان دارند،ايجاد كنند.

اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشند.

بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد،كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند.،

فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند

بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند، و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،

بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما بخاطر اين گفت و گو متشكرم.

آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زدو گفت:

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم

هميشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:30  توسط رضا | 

راهب پیر کنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته, پا های جمع کرده و دستان تا شده نشسته

بود. در تفکری عمیق فرو رفته بود.

ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن یک سامورایی شکسته شد. "پیر مرد! به من در باره ب

هشت و جهنم بگو!"

در ابتدا, راهب هیچ حرکتی نکرد, انگار که چیزی نشنیده است. اما به تدریج چشمانش را باز

کرد, لبخندی هر چند کوچک در گوشه لبانش ظاهر شد, در حالی که سامورایی را دید که بی

صبرانه کنارش ایستاده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر بی تاب می شد.

راهب بالاخره گفت: "تو می خواهی درباره بهشت و جهنم بدانی؟ تو که اینطور نامرتبی. تو که

دستها و پاهایت پوشیده از گرد و خاک است. تو که موهایت شانه نکرده است, نَفَست

خطاست, شمشیرت زنگ زده و فرسوده است. تو که زشتی و مادرت این لباسهای مسخره را

به تنت پوشانده. تو از من درباره بهشت و جهنم می پرسی؟"

سامورایی ناسزایی به راهب گفت. شمشیرش را کشید و به بالای سرش برد.

 صورتش سرخ شد, و رگ های گردنش بیرون زد هنگامی می خواست سر راهب را با شمشیر

از بدن جدا کند.

"این جهنم است." ناگهان راهب این را گفت. درست هنگامی که شمشیر سامورایی شروع به

پایین آمدن کرد.

در آن لحظه کوتاه, سامورایی از احساس تعجبی سرشار شد و از احساس شفقت و عشق به

راهبی که جان خودش را به خطر انداخته بود تا به او این درس را بدهد. شمشیرش را آرام

پایین آورد و چشمانش پر از اشک شد.

راهب گفت: "و این بهشت است."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 20:52  توسط رضا | 

ديگر گاو ماما نمي كرد. گوسفند بع بع نمي كرد. سگ واق واق نمي كرد .كه بگويند حسنك كجايي؟! آنها

از گرسنگي مردند!

دير وقت بود. حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت زيادي است كه ديگر به خانه نمي آيد. او از روستا و

خانه‌ي خودش متنفر شده بود و آنجا را ترك كرده است. حسنك الان در شهر است. ديگر از آن لباس و

لهجه‌ي روستايي‌اش خبري نيست. او در شهر شلوار جين و تي شرت تنگ به تن مي كند. هر روز صبح

به جاي غذا دادن به حيوانات مدتي در اطاق كرايه‌ايش در جنوب شهر جلوي آينه مي ايستد و به

موهايش ژل مي زند. سپس در ميدان انقلاب كوپن خريد و فروش مي كند. ظهرها حسنك به كافي نت

مي رود و با نام مستعار دي جي اچ با تعداد زيادي چت مي كند و قرار ملاقات مي گذارد. كبرا دوست

سابق حسنك كه در چت روم متوجه اين كار حسنك شده بود تصميم بزرگي گرفت. او ديگر از حسنك

متنفر شده و تصميم داشت با پتروس دوست شود چرا كه پتروس هميشه آن لاين بود. پتروس حوصله‌ي

بيرون رفتن و گشت و گذار نداشت. عشق پتروس اينترنت و چت كردن بود. به همين خاطر وقتي سد

سوراخ شد كسي آنجانبود تا انگشتش را در سوراخ بكند. سوراخ بزرگ و بزرگتر شد تا سد شكست و

شهر را آب برد. بيچاره پتروس مثل بقيه‌ي مردم شهر جلوي كامپيوترش غرق شد.

بعد از مرگ پتروس كبرا تصميم گرفت با ريزعلي دوست شود. اما ريزعلي نيز غروب كه مي شود جلوي

مدرسه دخترانه‌ي روستايشان زنجير مي چرخاند و مرتب دست به ريش مدل لنگريش مي كشد. چند روز

پيش كه كبرا براي ديدنش با قطار عازم روستاي آنها بود ، كوه ريزش كرد و قطار پس از برخورد با سنگها

به ته دره افتاد. ريزعلي از اين جريان بي خبر بود. او كارهاي مهم تري جلوي آن مدرسه داشت.

كوكب خانم همسايه ريزعلي ، هر روز صبح سر صف شير جلوي مغازه‌ي روستايشان با مغازه دار

دعوايش مي شود. آخر او مي گويد اين آب سفيد كه فقط شبيه شير است. مغازه دار هم مي گويد آن را

به همان صورت از چوپان دروغگو خريده است. هرچند كه روي شيشه هاي آن آرم استاندارد خورده است.

چوپان دروغگو الان صاحب تمام مزارع و گاوداري هاست. چوپان دروغگو تعداد زيادي كارگر و چوپان دروغگو

استخدام كرده است. امروزه همه‌ي اهالي روستا وشهر او را الگو قرار داده اند . چرا كه به خاطر دروغ

هايش خيلي ثروتمند و داراي اعتبار شده است . . .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 19:5  توسط رضا | 

ن: نیت پاک

و: وجدان آسوده

ر: وجود خیر

ز: زبان خوش

بهاردردرون توست.....

آنچه که نوروز را می سازد وسال نو برپایه واصول آن بنا می شود .

ای دوست

درطی بهار....

درجایی میان نرمی نگاهی مهر آمیزودلی ....

لرزان ازشوردیدار

تو زندگی هستی

وهرلحظه حضورت

کسی را به ساحت عشق مشتاق می کند...

به گذشته بنگر

درحال جاری شو

وآینده را هدایت کن

بگذارعشق الهی

روزهای هستی تو را

چو پیچک واقاقی

درآغوش بگیرد

سلامی بجوی

لبریزشو ازبذل مهر

تادراین راه با...

دوستی ابریشمی همسفرشوی.(شعر آناهیتا مافی)

باردیگر بهارآمد تا طبیعت عشوه گری آغازنماید وطنازی چشم ها را به میهمانی زیبایی ها ببرد.

دوستان عزیزم امیدوارم که باغچه زندگیان درسال نو هرروزجوانه های تازه از مهروامید را

انتظاربکشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:26  توسط رضا | 

پشت  نسيم بهار پنهان مي  شوي  وآهسته  وبي  صدا  از بالاي درختان  كاج  وسپيدار وكنار

 

پنجره اتاق من ميگذري وفكر مي كني من نمي دانم كه طراوت هر نسيم  بهاري به خاطر لطافت

 

حضورتودروراي آن است !؟ كنار بنفشه وسنبل قايم مي شوي ولابه لاي گلها وشكوفه ها بهاري

 

خودت را مخفي مي كني وفكر مي كني من متوجه نمي شوم كه زيباي وجذابيت همه گلها وشكوفه

 

هاي عالم ،فقط وفقط به دليل حضورنگاه جذاب تو دردل گلبرگ ها وشكوفه ها ست؟

 

فكرمي كني من رد پاي تو را نمي شناسم ونمي دانم كه اين تويي كه درآغاز همه بهارها

 

درگوشم نجوا مي كني كه صدايت بزنم ونوشيدن ودگرگوني قلبم را ازتو طلب كنم تاتوبراي

 

تازگي وبهاري شدن بهانه ام شوي ؟ بهارت را دوست دارم ، نه بخاطر نسيم هاي پرطراوتش

 

وگلها وشگوفه ها ي زيبا ودلربا ونه بخاطرهمه تازگي كه به همراه دارد.بهاررا دوست دارم چون

 

مي دانم كه اين تويي كه درپشت همه زيبايي هايش پنهان شده اي  بي آنكه بدانم با نگاه

 

هميشه بهارت مواظب من هستي بهاررا بخاطر نگاهت دوست دارم .

 

165

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 20:55  توسط رضا | 

كلبه تنهايم زير بهمني سنگين آتش گرفته

 

شعله هاي سوزانش مرادرخودذوب مي كند

 

كلبه تنهايم آه زنان دودمي كند ودرتيرگي خود فرومي ريزد

 

وديگربا اشك چشمان من هم اين تيرگي شسته نمي شود

hggj

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:14  توسط رضا | 

زيباي گل سرخ

بوي خوش بابونه هاي وحشي

احساس لطيف ماهي هاي قرمز درآب

همه ثانيه هاي مچاله شده اي بودند كه چون سرابي زيبا

براين خودنمايي كردند

465

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 20:10  توسط رضا | 
وقتی دارو ندار خودم را مرور می کنم

جز سایه های سیاه بالا سرم هیچ نمی بینم

من متولد بهار م

ولی همیشه گل سرخم در خواب زمستانی به سر می برد

من متولد بهار م

ولی هیچ وقت گل سرخم باران بهاررا حس نکرد

من متولد بهارم

ولی هیچ وقت گل سرخم از چشمه سار بهار آب نخورد

من متولد بهار م

ولی گل سرخم در انتظار بهار خشکید

323

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 19:10  توسط رضا | 

ومن بي او درِويلانه ي دلم

 

مروارديد صدف قلبم برايم كابوسي بيش نيست

 

ومن بي او ويلانه ي دل را هم نمي خواهم

 

وجزاو اين دنياي رنگ رنگ را جدي نمي گيرم

 

ومن بي او سلطان رويا هاي دلم عشق را باور ندارم

 

ومن بي او

 

واژه عين ،شين،قاف، را به تابوت دلم مي سپارم

 

125

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:44  توسط رضا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلامی پراز مهر به دوستان عزیزم که ترنم بهاررا مورد لطف خودشون قرار میدن ومطالعه می کنن به پاس این همه مهربونی از آنجای که من دانشجوی رشته روانشناسی گرایش مشاروه هستم قصد دارم دوستانی که تمایل به مشاوره درزمینه / پیشرفت تحصیلی و ازدواج / دارند کمکی هرچندکوچک داشته باشم جهت ارتباط به ایدی من که دروبلاگ نوشته شده میتواند مراجعه کنید. امیدکه تمام خوانندگان ترنم بهار همیشه موفق و بهاری باشند .reza.afra92@gmail.com

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1393
هفته چهارم اسفند 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته اوّل خرداد 1389
هفته چهارم اسفند 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
پیوندها
بهار
گریز از...
راز همیشگی شدن
خلوتگه راز (میثم)
رو به آفتاب
دنیای صفر و 1
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM